يك خطاي آشكار معرفت شناختي و «ظاهرا» جامعه شناختي همواره جامعهشناسي شهر را به سير تطور وجه عمراني شهرها توجه داده است؛يعني در تئوريهاي آن، شهر خوب برحسب كار ويژههاي كاملا خاص عمراني مورد تحليل قرار گرفته و فهم جامعهشناختي از آن نيز همواره در پي آن بوده است كه «شهرخوب» را يك شهر توسعه يافته از لحاظ عمراني معرفي كند. اما درك فلسفي و جامعهشناسي رئاليستي و نقاد از هستي اجتماعي شهر، به مقولات ديگري توجه ميكند و در نهايت بطلان اين انگاره عام را آشكار ميكند.
جامعه شناسي شهري رئاليستي و نقاد كه از فلسفي انديشي اعراض نميكند، در تحليل «عمران شهري» نگاهش معطوف به هستيهاي اجتماعي-تاريخي است كه موجد اين عمران است و به پشتيباني عرصه عمومي و ذهنيت عمومي از اين امر نظر دارد. از اين منظر تا عمران شهري پشتوانه اجتماعياي براي خود نيابد، محكوم به خنثي و بلا اثر بودن است. در اين نوشتار به بحث و فحص فلسفي و جامعهشناختي همين امر خواهيم پرداخت.
جامعه شناسي شهري رئاليستي و نقاد با طرح مفهوم «ديالكتيك شهروندي» در واقع ميكوشدفضاي تئوريك جديدي را در باب رويكردهاي جامعهشناختي به «شهر» بگشايد. در اين رويكرد جديد، تلازمي ناگسستني ميان شهروند و شهر نمود مييابد. بدينسان كه شهر تا در عرصه عمومي خود شاهد كنشهاي شهروندي خاص و عام نباشد و تا نظم معنايي و ساحت اجتماعي خود را آكنده از مباني هويتي لايتغير و در عين حال پويا نبيند، توسعه يافته محسوب نخواهد شد.
اين رويكرد نظري اگرچه از توسعه در سطح عمراني-مادي غافل نيست، اما در پي انكشاف هستياجتماعياي است كه از آن حراست ميكند چه آنكه در فقدان اين هستي اجتماعي و نظم معنايي مترتب بر آن اصولا سخن گفتن از «توسعه پايدار» خطاي واضحي به شمار ميآيد.
بگذاريد براي بسط اين مفهوم و عيان شدن مختصات نظري آن، به طرح پرسشي بنيادين دست يازيم؛ شهر چگونه«شهر» خوانده ميشود؟ آيا هدف تفاوت عمراني و فيزيكي يا گستره جمعيتياش با روستا باعث انفكاك مفهومي آن خواهد شد؟ پاسخ مثبت به اين پرسش در واقع راه را بر درك صوريگرا از شهر كه متضمن تئوريپردازي خشك و غيرقابل انعطافي است ميگشايد.
در اين وادي نظري، «شهر» از آنجا شهر است كه جمعيت بيشتري نسبت به روستا دارد، از بوروكراسي بهره ميبرد، نهاد حاكميتي دارد و از عمران متفاوتي بهره ميبرد. اما اين پاسخ «خير» است كه دريچههاي نظري فراواني را بر ما ميگشايدكه توفيقي در آنهاجز با مددگرفتن از اصول محتواگرايانه رئاليسم انتقادي و تعاليگرا ميسر نيست.
تئوري «ديالكتيك شهروندي» كه منبعث از تئوري عام«رئاليسم انتقادي» است ميگويد كه هويت اجتماعي جديدي نضج گرفت كه باعث رخ عيان كردن شهرها در متن زيستاجتماعي شد و به مرور زمان اين هويت اجتماعي جديد بود كه براي شكل و نماي عمراني شهرتعيين تكليف ميكرد.
در عين حال وجه مميزي كلي شهر از روستا نيز طرح مفهوم شهروندي و حق و حقوق و تكاليفي است كه يك انسان شهري بر ذمه خويش دارد. در اينجا مراد از شهروند شكل كشوري و ملي اين مفهوم نيست بلكه صنعتي است كه ما به «انسان شهري» اطلاق ميكنيم.
بنابراين اين هويت اجتماعي شهر است كه ميگويد عمران شهري چه صورتي را كسب كند و در چه شكل خاص اكولوژيكي رخ بنماياند. با اين وصف، سوگيري نظري ما كاملا مشخص است؛ ما ميخواهيم بدانيم كه «عمران شهري» چگونه با اين هويت اجتماعي ربط عمل گرايانه مييابد و چگونه ميتوان با توجه به اين ربط نظري و عمل گرايانه از «شهر خوب» يا شهر توسعه يافته سخن راند.
آنچه در اين باب موضوعيت تام دارد، لزوم پشتيباني اجتماعي از عمران شهري است، بدين معنا كه در يك سطح خاص، وجه عمراني شهر بايد برآمده از يك «نيازاجتماعي» باشد و منطبق با سير حركتي جامعه شهري نمود يابد. روابط اجتماعي و نقش پذير اجتماعي برآمده از هويتمندي ساختار جامعه،بايد آنقدر«توسعه كيفي» بيابد كه براي سهلتر شدن امتداد معنايي و معنوي خود به توسعه عمراني محتاج باشد.
در اينجا «توسعه كيفي» روابطاجتماعي،يعني قواعد نظمپذيري جامعه براساس يك مبناي هويتي مشخص. در اينجا مراد از توسعه رفتار اجتماعي به هيچ روي گستره تعامل و داد وستد اجتماعي و وجه «كمي» آن نيست، مهم كيفيت اين مقولات براساس معيار قراردادن نظم معنايي و هستي اجتماعي-تاريخي يك شهر است و اينكه اين روابط تا چه حد منطبق با ارجاعات آن نظم معنايي است.
هنگامي كه روابط اجتماعي و نقشپذيري و روند جامعهپذيري در يك جامعه با مطمح نظر قرار دادن ساحت معنايي و نظم معنايي «قاعده مند» و بهنجار محسوب شود، آنگاه ميتوان گفت كه «توسعه عمراني» يك نياز محسوب ميشود و پشتيباني اجتماعي خود را به دست آورده است. يك مثال ملموس راه را بر فهم اين مدعيات تئوريك ميگشايد؛ فرض كنيد از لحاظ فرهنگ و نظم معنايي يك شهر، حق و حقوق متقابل شهروندان امري است كه بايد محترم باشد و فراتر از امر و نهي قانوني، از لحاظ اجتماعي و اخلاق عام شهري، شهروندان بايد مثلا در مترو و ايستگاههاي اتوبوس حق ديگران و تقدم آنها را به رسميت بشناسند.
اين امر حكم اخلاقي است كه يك نظم معنايي و فرهنگي عام صادر كرده است. بنابراين اگر اين حكم اخلاقي در عرصه عمومي شهر به نحوي عملي ميان شهروندان به رسميت شناخته شود و بهآن عمل شود، گسترش خطوط قطار شهري و افزودن اتوبوسها به ناوگان حمل و نقل شهري امري است اجتنابناپذير؛چرا كه «نيازي است كه از حيث توسعه كيفي روابط اجتماعي حادث شده است»، اما اگر غير از اين باشد و شهرنشينان اساسا نه تكاليف خود را درك كنند و نه «حق ديگري» را به رسميت بشناسند، يقينا افزودن تمام اتوبوسهاي دنيا و گسترش صددرصدي خطوط مترو نيز دردي را دوا نخواهد كرد! بنابراين صدق مدعاي نظري ما آشكار است و غير قابل ابطال به نظر ميآيد.
اگر در يك شهر قاعدهمندي روابط اجتماعي و جامعهپذيري براساس يك مبناي هويتي واحد و غير قابل خدشه رخ ننماياند، وجه عمراني شهري جز زائدهاي دست و پاگير چيز ديگري نيست. در امور ديگر شهري نيز اوضاع به همين منوال است؛ بايد اقتضائات عملي، نظم معنايي يك شهرو نحوه تكوين دادوستد اجتماعي در شهر سامان يابد و آنگاه به طرح نقشه عمراني شهر دست يازيد. كيفيت روابط اجتماعي شهري و وضعيت عرصه عمومي آن حدود وثغور مستحكمي را براي توسعه يافتگي يا عدم توسعهيافتگي يك شهر ايفا ميكند. از اين حيث، موضوع را ميتوان از منظر ديگري نيز بررسي كرد؛ آيا غير از آن است كه وظيفه حراست از وجه عمراني شهر در مرتبه اول برعهده شهرنشينان است؟ در يك نظم اجتماعي پويا هر شهروند عطف به حق و حقوقي كه ميان او و جامعه برقرار است، مكلف است به رعايت قواعدي و پاره مهمي از اين قواعد حراست از وجه عمراني شهر است.
حال واضح است كه اگر در يك شهر، شهرنشين از حق و حقوق اجتماعي خود بهرهاي نبرده باشد، طبعا تكليفي را هم بر ذمه خويش احساس نميكند. ما پيشتر گفتيمكه ميان حق و تكليف شهروندي، يك رابطه دوسويه و ديالكتيكي برقرار است و به عبارتي اين دو امر تلازم عميق معرفتي و عملي با يكديگر دارند، با اين وصف اگر شهرنشين به واسطه عدم بهرهبردن از حقوق عام و خاص شهروندي، خود را در پيوند جامعهشهري نبيند، نوعي بيعملي در سطح رفتار فردي و آنومي اجتماعي در سطح كلان نتيجه طبيعي اين معضل خواهد بود.
لب و لباب مدعيات تئوريك اين نوشتار مجمل، به ميانآوردن دركي ديگر از مفهوم «توسعه شهري» بود. هر شهر قاعدتا بيبهره از يك نظم معنايي و مباني معرفتي و فرهنگي نيست. بنابراين منطبق با سوگيريهاي نظري جامعهشناسي شهري رئاليست،نميتوان انتظار داشت كه مفاهيم آن در عرصه جامعه صبغه عملي نيابد. بر همين اساس است كه ميتوان از گزاره «شهر خوب» تاويلي ديگر داشت؛ ميتوان گفت كه شهري بسامان و خوب است كه ساكنان آن عامل به نظم معنايي و فرهنگ خود باشند و قواعد هنجاري آن را به نيكي محترم بشمارند. شهر خوب در اين قرائت رئاليستي، فقط مطلوبيت مادي و ابزاري ندارد، بلكه همواره خود را در سيطره براهين معرفتي و احكام اخلاقياي ميداند كه نبايد از آن عدول شود. به ديگر سخن، شهر خوب، «شهري اخلاقي» است كه در آن ثنويتي ميان فرد و جامعه و حقوق فردي و حقوق جمعي ديده نميشود.
در چنين شهري است كه «عمران شهري» و توسعه عمراني به كار ميآيد؛ چه آنكه، كيفيت روابط اجتماعي ميطلبد كه كيفيت عمراني شهر توسعه يابد. اين كيفيت عمراني هم فقط محصور در سنخخاص عمومي مانند پلها، اتوبانها و... نمي شودبلكه از سطوح خرد تا اين سطح كلان را دربرميگيرد. با اين وصف، نميتوان بيتوجه به اين مقولات «بخشنامه» و «دستور» صادر كرد كه در فلان جا،پارك يا اتوبان يا پيادهرو يا ايستگاه اتوبوس داير شود ونمي شود كه مديريت شهري با توجه به مختصات نظم معنايي و ارزش جامعه و بدون مدنظر داشتن اقتضائات آن توسعه عمراني را سر لوحه قرار دهد.